ويلم فلور ( مترجم : ابو القاسم سرى )

107

اشرف افغان بر تختگاه اصفهان ( به روايت شاهدان هلندى ) ( فارسي )

و جز آن . در زمان اقامت نگارنده در ميناب چاپارى از سوى اين شاه نزد رئيس يا كلانتر ميناب آمده از او خواست كه با مرتضى قلى بيگ و ديگر بزرگان آبادى سندرك متفقا به همراه شاهزاده به ميناب و از آنجا به گمبرون رفته تا در جايگاه اخير اعلام پادشاهى كرده به نام خود سكه زند و بقيهء قضايا . . . اما اينان بايد چيزهائى را كه براى انجام دادن اين كارها لازم است بدهند . محمد صالح بيگ از اين چيزها نگهدارى خواهد كرد . چون محمد صالح بيگ هنوز در اين جايگاه شهريارى نرسيده ( كلانتر ميناب را شهريار مىخوانده‌اند ) هنوز به تن خود آنجا نرفته است اما براى دادن اطمينان به اينان مرتضى قلىخان مذكور را با دو تا سه تن ديگر آنجا فرستاده و تنها چيزى كه باقى مانده انتظار رسيدن محمد صالح - بيگ است . دربارهء شاهزاده بايد در اينجا بيفزايم كه گذشته از آدم‌هاى معمولى رئيس جهانگير نيروى كمكى ديگرى دريافت نداشته اما گويند به محض اينكه خود را پادشاه بخواند از بلوچان استفاده خواهد كرد . اگر ماجراهايى در دو سه روز آينده كه در اينجا هستم - و پس از آن به گمبرون مىروم - رخ دهد كه در خور ياد كرد باشد در نوشتن آن براى شما كوتاهى نخواهم نمود . يكشنبه ششم . رويداد در خور ذكرى رخ نداد . دوشنبه هفتم . كارآگاهى كه در 28 ماه گذشته و پنجم همين ماه از او ياد شد بازگشت و گفت : در بيشتر روستاهاى تابع ميناب بودم در اين مدت از كوچك و بزرگ چنين شنيدم كه پسر ارشد شاه سلطانحسين به نام سلطان محمد ميرزا در آبادى اندرك ( كه در قلمرو مردى به نام مير جهانگيرست و در سه روز راه بالاى ميناب قرار دارد ) اقامت دارد . از آنجا كه گمان مىرود كه اين مير جهانگير دوبار قصد كشتن شاهزاده را داشته است شاهزاده او را چنانچه مسلح باشد به حضور نمىپذيرد . شاهزاده تنهاست و فقط يك ايشك آغاسى باشى به همراه دارد و مىخواهد كه او را تنها به نام رئيس